اندشه
یک ایرانی غریب، دنبال نشانی از بهلول میگردد!
بیش از یکساعت بود که در خانهاش نشستهبودم. آهی کشید و نگاهش را به من دوخت. روی زانو جلو آمد و به رسم خودشان دوباره بغلکشی کرد و مرا در آغوش گرفت. گفت: میبینی دنیا چقدر کوچک است؟حالا حساب ما با هم فرق میکند. یک عزیز مشترک داریم که ما و شما را با هم رفیق کرد! جناب بهلول!





