گفتند باید بروی اتاق معاون سازمان گذرنامه. مرد جا افتاده مودبی بود. پاسپورتم را ورقی زد و گفت: قدر فرمانده‌ت رو بدون. تو تنها سربازی هستی که تو کل سیستم نیروهای مسلح ایران مجوز خروج برات صادر شده!
شب قبل، مجله را تحویل داده‌بودیم و حسابی خسته بودم. آذر ماه سال ۹۴ هشت ماه از خدمتم به عنوان سرباز در ارتش می‌گذشت و با یکی دیگر از هم خدمتی‌های روزنامه‌نگار، مجله ریحانه، که مخصوص خانواده‌های ارتشی بود را منتشر می‌کردیم. از صفر تا صد تولید محتوای مجله به عهده ما بود. همیشه بعد ارسال فایل مجله به چاپخانه فرمانده یک روز مرخصی تشویقی می‌داد. صبح همان روز راحت خوابیده‌بودم که گوشی زنگ خورد‌با چشمان نیمه‌باز گوشی را نگاه‌کردم و دیدم از پادگان است. جناب شریفی جواب سلامم را بی‌سلام داد. گفت تو نمی‌خوای بری اربعین؟خنده تلخی کردم و گفتم: ما سربازا بدبخت دو عالمیم. اربعین کجا بود؟ به خلاف همیشه نخندید. گفت جدی می‌گم؟ نمی‌خوای اربعین بری؟انگار که بحث جدی شده‌باشد بلند شدم و نشستم. گفتم جناب شریفی من سربازما! خروج از کشورمان که ممنوع است. پاسپورت را هم که حفاظت گرفته!اینبار خندید و گفت اگه دوست داری بری سریع بیا پادگان!نفهمیدم چطور خودم را رساندم آنجا. سرهنگ را دیدم که مدام می‌رفت و می‌آمد. از جناب شریفی جریان را پرسیدم. گفت از ستاد کل بخشنامه آمده که اگر سربازی قصد زیارت اربعین دارد برایش مجوز خروج صادر شود. تعجبم را که دید گفت: البته هیچ فرمانده‌ای بخشنامه را ابلاغ نکرده چون برایشان دردسر می‌شود. اما سرهنگ از صبح افتاده دنبال کارت!
ظاهرا سال اولی بود که چنین بخشنامه‌ای صادر می‌شد چون سه روز دیگر اربعین ‌بود. نکته مهم‌تر آنکه من سرباز حفاظت اطلاعات بودم و شرایط خروج از کشورم سخت‌تر از سربازهای بخش‌های دیگر ارتش بود. اگر بخواهم خلاصه‌اش کنم دو روزِ تمام وقت، جناب سرهنگ، یک دقیقه ننشست. از این اتاق به آن اتاق و از این پادگان تا آن پادگان رفت که بتواند خروج از کشور من را درست کند. دلیل اینهمه دوندگی این بود که بخشنامه پرزحمتی بود و دردسر داشت. فرمانده من تلفنی به خیلی‌ها رو زد. کسی نبود که همکاری نکند اما همه می‌خواستند طبق روال کار را پیش ببرند که در آنصورت یک هفته از اربعین می‌گذشت. از خجالت آب شده‌بودم. روز دوم گفتم: جناب سرهنگ! واقعا ممنونم از محبت شما اما لطفا ادامه ندید!سرتون شلوغه و کلی کار دارین. تمام وقتتون شده پیگیری این کار.در حال حرکت جوابم را داد و گفت: تو کارت نباشه! بخشنامه جدیده و اذیت می‌کنن. بشین اینجا و جایی نرو. جلو دست باش!عصر همان روز و ساعت‌ها بعد از پایان ساعت کاری پادگان رفتم حفاظت تا پاسپورت را تحویل بگیرم. طرف فکر می‌کرد بچه وزیر و وکیلی هستم که یک فرمانده اینطور دنبال کارم افتاده. رسید را امضا کردم، تعهد دادم و گذرنامه را تحویل گرفتم. با هماهنگی‌های جناب سرهنگ حالا با نامه مجوز باید می‌رفتم نظام وظیفه و اداره گذرنامه. نظام وظیفه از سر بازم کرد و اداره گذرنامه، نهایتا مسئولیت قبول کرد و بعد از ساعت‌ها انتظار و تلفن بازیِ جناب سرهنگ، تیک خروج از کشورم را از رنگ قرمز به رنگ سبز درآورد. گفتند باید بروی اتاق معاون سازمان گذرنامه. مرد جا افتاده مودبی بود. پاسپورتم را ورقی زد و گفت: قدر فرمانده‌ت رو بدون. تو تنها سربازی هستی که تو کل سیستم نیروهای مسلح ایران مجوز خروج برات صادر شده!
مستقیم رفتم پادگان برای تشکر. جناب سرهنگ کارش را کرده بود و با لباس غیرفرم نشسته بود پشت میزش. لبخند شیطنت‌آمیزی می‌زد و با چشم‌هایش منتظر واکنش من بود. حرفی برای گفتن نداشتم. یکدفعه جدی شد و گفت: اول اینکه اجازه خروج زمینی نداری اما می‌تونی زمینی برگردی و دوم اینکه اجازه رفتن به کاظمین و سامرا هم نداری! هیچ سربازی اجازه ندارد! و البته من می‌دانستم که هیچ سربازی جز من در آن سال، زیارت اربعین نمی‌رفت. و سوم اینکه فقط 72 ساعت اجازه داری در عراق بمانی! خودت رفت و برگشتت را مدیریت کن!چشمی گفتم و جلو رفتم تا تشکر کنم. بلند شد، دست دراز کرد و صورت همدیگر را بوسیدیم. گفتم واقعا نمی‌دونم چطور جبران کنم! گفت وظیفه‌م بود و من دوباره گفتم که لطف کرده‌است. این‌بار به شوخی گفت می‌نویسم به حساب! دستم را محکم فشار داد و گفت زیر قبه‌ی اباعبدالله برای میثم ما یک همسر خوب و صالح بخواه! یادت نرود!میثم برادر کوچکتر و نویسنده‌اش بود که جناب سرهنگ به شدت دوستش داشت. بعد گفت: بلیط نیست، اما سپردم تا برات پیدا کنن! تا الانش درست شده و ایشالا بقیه‌ش هم درست می‌شه!
غروب بود که از پادگان زدم بیرون. فردا اربعین ایران بود و پس فردا اربعین در عراق. تا فردا ظهر بلیط پیدا نشد حتی با قیمت بالاتر. کاملا پذیرفته بودم که قسمت نیست. برای بار آخر سایت را به روز کردم و انگار یک پرواز جدید بالا آمده بود. مشکل اینجا بود که پرواز برای هشت شب بود و آن لحظه ساعت چهار بعد از ظهر. نتوانستم اینترنتی بلیط را بخرم. کوله‌ام آماده بود. یک ماشین گرفتم به سمت فرودگاه و بدون بلیط راه افتادم. تا خود فرودگاه مشکل اینترنت پابرجا بود. ناامیدانه داخل فرودگاه دوباره امتحان کردم و اینبار موفق شدم. دوساعت مانده به پرواز. بلیط دم پرواز را تقریبا مجانی و ۲۸ هزار تومان بخرم. این درحالی بود که هزینه آژانس از خانه تا فرودگاه ۲۸ هزار و ۵۰۰ تومان شده‌بود.
حوالی ساعت ۱ شب و مابین اربعین ایران و عراق بود که اولین بار چشمم به گنبد امیرالمونین علیه‌السلام افتاد. همه رفته‌بودند کربلا و حرم نسبتا خلوت بود. تا صبح در حرم ماندم و بعد رفتم تا بابا را پیدا کنم. آنها همان شب از نجف برمی‌گشتند ایران. بعد از ظهر توانستم پیدایش کنم. چندساعتی را با هم گذراندیم و بعد ماندم حرم تا نماز صبح. بعد از نماز با یک ون رفتم سمت کربلا. اکثر موکب‌ها جمع‌شده‌بودند و وقتی خودم را در بین الحرمین دیدم حوالی ظهر بود. از شدت شلوغی نتوانستم وارد حرم حضرت ابوالفضل علیه‌السلام شوم اما سوار برموج جمعیت به زیر قبه امام حسین علیه‌السلام رسیدم. حرف جناب سرهنگ را فراموش نکرده‌بودم و با تمام وجود برای برادرش همسری خوب خواستم. طبق قرار ۷۲ ساعت بعد از ورود به عراق از مرز شلمچه برگشتم و با پرواز اهواز، آمدم تهران. صبح روز بعد پاسپورت به دست روبروی جناب سرهنگ پا کوبیدم. خارج از تشریفات نظامی دیده‌بوسی کرد و شانه‌هایم را محکم گرفت. زل زد توی چشم‌هایم و خیلی جدی گفت: برای میثم ما زن خوب خواستی؟ گفتم بله. دو ماه بعدتر از آن زیارت سریع السیر اربعین، برای ادامه سربازی از حفاظت ارتش به یک موسسه پژوهشی منتقل شدم و یکی دو ماه بعدترش در یکی از شبکه‌های اجتماعی، عکس میثم که حالا با هم دوست شده‌بودیم را پای سفره عقد دیدم. عکس را برای جناب سرهنگ که حالا دیگر فرمانده‌ام نبود، فرستادم و متنی با این مضمون برایش نوشتم:
تو با خدای خود انداز کار و دل خوش‌دار/ که رحم اگر نکند مدعی، خدا بکندسلام جناب سرهنگ عزیز!شیرینی ازدواج میثم را پیش‌پیش به من داده‌بودید. هیچ خبری جز خبر ازدواج میثم نمی‌توانست شرمندگی‌ام را بابت دوندگی‌هایی که برای زیارت اربعین من کردید جبران کند و هیچ‌وقت شیرینی زیارت اول نجف و کربلایم که شما بانی آن شدید از زیر زبانم بیرون نمی‌رود. دادیم و گرفتیم و فکر می‌کنم حالا با هم بی‌حساب شدیم!